تبليغاتX
. : [ ستاره بي آسمون ] : . نایسر دایسر Nicer Dicer
ستاره بي آسمون
ديگه ناى موندنم نيست نفساى خوندنم نيست دوست دارم امشب بميرم تا كه بازآروم بگيرم
سوال هایی که از بچه 5 تا 10 ساله پرسیدن در مورد عشق 87/08/19 10:8

بهترين سن براي ازدواج چند سالگي است؟

«۸۴سالگي! چون در آن سن مجبور نيستيد کار کنيد و مي‌توانيد هي دراز بکشيد و فقط همديگر را دوست داشته باشيد.» جودي، 8 ساله

«مهدکودکم که تمام بشود، مي‌روم و براي خودم دنبال زن مي‌گردم!» تام، 5 ساله


در اولين قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه مي‌گويند؟

«در اولين قرار ملاقات فقط به هم دروغ مي‌گويند و اين معمولا باعث مي‌شود که از هم خوش‌شان بيايد و يک قرار دوم بگذارند.» مايک، 10 ساله


مساله حياتي: بهتر است آدم ازدواج کند يا مجرد بماند؟

«دخترها بهتر است مجرد بمانند، اما پسرها بايد ازدواج کنند چون يک نفر را لازم دارند که دنبالشان راه بيفتد و تميز کند!» لينت، 9 ساله

«بابا اين چيزها سردرد مي‌آورد. من فقط يک بچه‌ام. من همچين بدبختي‌هايي نمي‌خواهم.» کني، 7 ساله


چرا دو نفر عاشق هم مي‌شوند؟

«هيچ کس نمي‌داند چه اتفاقي مي‌افتد، ولي من شنيده‌ام که يک ربط‌هايي به بويي که آدم مي‌دهد دارد، براي همين است که مردم اين قدر عطر و ادکلن مي‌خرند.» جين، 9 ساله

«مي‌گويند يکي به قلب آدم تير مي‌زند و اين حرف‌ها، ولي مثل اينکه بقيه‌اش اين قدر درد ندارد.» هارلن، 8 ساله


عاشق شدن چطوري است؟

«مثل يک بهمن که براي زنده ماندن بايد زود از زير آن فرار کني.» راجر، 9 ساله

«اگر عاشق شدن مثل يادگرفتن حروف الفبا سخت است، من يکي که نمي‌خواهم. خيلي طول مي‌کشد.» لئو، 7 ساله


نقش خوش‌تيپي در عشق

«اگر مي‌خواهيد کسي که در حال حاضر جزئي از خانواده‌تان نيست، دوستتان داشته باشد، خيلي مهم نيست که خوشگل باشيد.» ژوانه، 8 ساله

«فقط قيافه مهم نيست. من را نگاه کنيد. خيلي خوش‌تيپم. اما هنوز کسي پيدا نکرده‌ام که با من ازدواج کند.» گري، 7 ساله
«زيبايي يک چيز ظاهري است، نمي‌تواند خيلي ماندگار باشد.» کريستينه، 9 ساله

چرا عشاق دست هم را مي‌گيرند؟

«مي‌خواهند مطمئن شوند که حلقه‌هايشان نمي‌افتد، چون خيلي بالايش پول داده‌اند.» ديو، 8 ساله


عقايد محرمانه درباره عشق

«من عشق را دوست دارم، فقط به شرطي که وقتي تلويزيون کارتون مي‌دهد، اتفاق نيفتد.» آنيتا، 6ساله

«عشق آدم را پيدا مي‌کند، حتي اگر خودت را از آن پنهان کني. من از 5 سالگي تلاش مي‌کنم که خودم را از آن پنهان کنم ولي دخترها مدام پيدايم مي‌کنند.» بابي، 8ساله

«خيلي دنبال عشق نيستم. فکر مي‌کنم کلاس چهارم بودن به اندازه کافي سخت هست.» رژينا، 10 ساله


ويژگي‌هاي شخصي براي اينکه عاشق خوبي باشيد

«يکي از شما بايد بلد باشد که خوب چک بنويسد، چون حتي اگر صد هزار کيلو هم عشق داشته باشيد، باز هم يک قبض‌هايي هست که بايد پرداخت کنيد.» آوا، 8 ساله


راه‌هايي که مي‌شود کسي را عاشق خودتان کنيد

«به آنها بگوييد که فروشگاه‌هاي زنجيره‌اي شکلات داريد.» دل، 6 ساله

«يک سري کارها را نکنيد مثلا اينکه کتاني سبز بدبو داشته باشيد... ممکن است با اين کارتان توجه کسي را جلب کنيد اما توجه، عشق نيست. » آلونزو، 9 ساله

«يکي از راه‌هايش اين است که دختر مورد نظر را براي غذاخوردن بيرون دعوت کنيد. حتما يک چيزي بخريد که دوست دارد؛ مخصوصا سيب‌زميني سرخ کرده.» بارت، 9ساله


چطوري مي‌شود فهميد دو تا آدمي که توي رستوران غذا مي‌خورند عاشق هم هستند؟

«فقط نگاه کنيد و ببينيد که مرد صورت حساب را برمي‌دارد يا نه. اين راهي است که مي‌شود فهميد عاشق شده يا نه.» جان، 9 ساله

«عاشق‌ها فقط به هم خيره مي‌شوند و غذايشان سرد مي‌شود. بقيه بيشتر به غذا توجه مي‌کنند.» براد، 8 ساله

«اگر يکي از آن دسرهايي سفارش بدهند که با آتش درست مي‌کنند، عاشقند. چون يعني قلب خودشان هم آن جوري است... توي آتش» کريستينه، 9 ساله


وقتي مردم مي‌گويند: دوستت دارم، به چه فکر مي‌کنند؟

«به خودشان مي‌گويند: بله واقعا دوستش دارم. ولي کاش مي‌شد حداقل روزي يک بار دوش بگيرد.» ميشله، 9ساله


چطور مي‌شود عاشق ماند؟

«اسم زنتان را فراموش نکنيد... اين کار کل عشق را نابود مي‌کند.» راجر، 8 ساله
«همسرتان را زياد ببوسيد. اين کار باعث مي‌شود او يادش برود که شما هيچ وقت آشغال را بيرون نمي‌گذاريد.» رندي، 8ساله 

نوشته شده توسط یونس | موضوع: | لينک ثابت |
87/08/11 22:3
 
Baby walrus Akituusaq shows off his new set of titanium false teeth at his home at the New York Aquarium
 
A carer holds a giant panda cub in an incubator at the China Giant Panda Protection and Research Centre in Yaan, China
 
Fifty-two dead cows lie along a fence in Valdez Chico, Uruguay. Vets who inspected the scene say they were killed by lightning hitting the fence where the animals were grazing
 
 
A monkey rides on the back of a US. Army soldier at combat outpost Dallas in the Kunar Province of eastern Afghanistan
 
A young Tampa Bay Rays fan holds a baseball before Game two of Major League Baseball's ALCS World Series in St Petersburg, Florida
 
 
 
 
 
نوشته شده توسط یونس | موضوع: | لينک ثابت |
87/08/02 12:54

نمونه یک سوء استفاده ایرونی !!!

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن

منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن

معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

 
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم

پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده

منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه

شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت

معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق

پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد

مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت ...

                                                

 خودتون ادامه اش رو برید ...  !!دقت کردید چقدر از این موارد زیاد شده ؟!

 نتیجه گیری :

تا آدم نشدید نه زن بگیرید نه شوهر کنید !!

نوشته شده توسط یونس | موضوع: | لينک ثابت |
87/07/20 22:56
 

معما جالب بیل گیتس برای استخدام در مایکروسافت

 



 

دو اتاق در مجاورت هم قرار دارند. هر کدام یک در دارند ولی هیچکدام پنجره

 ندارند. درهایشان که بسته باشد درون اتاقها کاملا تاریک است. در یک اتاق سه

 چراغ برق به توانهای ۱۰۰، ۱۱۰ و ۱۲۰ وات و در اتاق دیگر سه کلید برق مثل هم

 وجود دارد.( لطفا به شکل زیر نگاه کنید) ما نمیدانیم کدام کلید کدام چراغ را

 روشن میکند( مثلا نمیدانیم آیا کلید وسطی مربوط است به چراغ وسطی یا به

چراغهای دیگر اما بطور قطع میدانیم که هر کدام از کلید ها یکی از چراغها را

 روشن میکند. همچنین ترتیب چراغها را هم نمیدانیم ). شما معلوم کنید که هر

 کلید مربوط به کدام چراغ است. برای اینکار و در شروع، شما باید در اتاق کلیدها

 باشید و کار را از آنجا شروع کنید. شما میتوانید هر چند مرتبه که بخواهید کلیدها

 را روشن و خاموش کنید. اما شما تنها هستید و نمیتوانید از کسی کمک بگیرید و

 هیچگونه وسیله ای هم خواه برقی خواه غیر برقی بهمراه ندارید و مهمتر از همه

 اینکه شما حق ندارید بیش از یکبار وارد اتاق چراغها شوید و وقتیکه وارد شدید و

 بیرون آمدید، دیگر نمیتوانید مجددا وارد آن اتاق بشوید.

 

این معما را بیل گیتس در سال 2002 طراحی کرد تا از بین 100 مهندس یکی را

 برای شرکتش انتخاب کند.


حال بفرمایید که هر کلید کدام چراغ را روشن می کند؟

00000000
0000000
000000
00000
0000
000
00
0

 

اگر شما نتوانستید این معما را حل کنید یقینا به این دلیل بوده است که به فیزیک معما که همانا حرارت تولید شده در چراغها است توجه نداشتید و فکر خود را متمرکز بر تناظر چراغها و کلیدها نمودید، راه حلی که هرگز شما را به جواب نخواهد رساند.

نوشته شده توسط یونس | موضوع: | لينک ثابت |
87/07/16 16:27
 

 

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.

قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.

خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!

خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.

آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.

قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.

خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.

بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.

خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.

آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.

خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!

نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.

قابل توجه خواننده های مونث؛ اینجا پایان این داستان بود. لطفاً صفحه را ببندید و برید حالشو ببرید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد

نوشته شده توسط یونس | موضوع: | لينک ثابت |
87/07/12 15:7

بعد از سر صدایی که سریال بزنگاه به پا کرد یه طنز کوتاه در موردش نوشتیم

فعلا بخونین تا بعد :

 

 

 

 

* سلام آقاي آگاه در امر ترياك ...
** اِ اِ ... شما نمي دوني بردن اسم اين ماده بد آموزي داره؟ !تلويزيون اين همه اقدام به فرهنگ سازي كرد كه نگيم ترياك، بگيم «چيز»، اون وقت شما هنوز هم مي گي ترياك؟ !شما چه جور خبرنگاري هستي؟!
شرمنده اقا دفه آخرمونه

خوب چیز

*ببخشيد !به عنوان اولين سؤال، به نظر شما مصرف سالانه هزار تن چيز در كشور نگران كننده نيست؟
** اصلاً و ابداً !چون 99 درصد از اين هزار تن چيز در زمينه هاي درماني مصرف مي شود و در نتيجه جاي هيچ نگراني خاصي نيست.

* مي شه بيشتر توضيح بديد؟
** بعله، مثلاً يكي دندونش درد مي گيره چيز مي كشه، يكي پاش درد مي گيره چيز مي كشه، يكي دستش ... در برخي مواقع داروي ضد افسردگي هم هست، مثلاً يكي بهش جواب رد مي دن، مي ره چيز مي كشه، بهتر از اينه كه بره خودكشي كنه، درسته؟!

* اما همين مصرف چيز باعث ميشه بدن روز به روز ضعيف تر بشه و احترام اجتماعي فرد از بين بره و حتي منجر به خودكشي فرد هم ميشه!
** اِ اِ ... مگه تو تلويزيون نگاه نمي كني؟ !چرا فرهنگ سازي نشدي؟ !مگه نمي بيني اون شخصيت معتاد توي سرياله چقدر محبوب و شاد و سرزنده است؟ !اون صد سال ديگه هم خودكشي نمي كنه، كي اين اطلاعات غلط رو به شماها داده؟!
* پس حالا كه اين طور شد نظرتون رو درباره فيلم «خون بازي» بگيد.
** اون فيلم رو شديداً تكذيب مي كنم، اون فيلم همش سياه نمايي بود، اصلاً هم وضعيت معتادها اون جوري نيست!

* آقاي آگاه در امر چيز !در ابتداي مصاحبه گفتيد 99 درصد اين هزار تن در زمينه هاي درماني مصرف مي شود، به فرض اينكه اين گفته شما صحيح باشد، پس اون يك درصدش كجا مي ره؟!
** اي بابا !نكنه تو هم تلويزيون نداري؟ خب اگه اين جوريه بيا پيش خودمون با بروبچ مي ريم از پشت ويترين مغازه ها سريالها رو مي بينيم، تازه توي ترمينال هم يك تلويزيون بزرگ هست، خب معلومه اون يك درصد رو براي انجام عمليات فرهنگ سازي در سريالها استفاده مي كنند، مگه نمي بيني توي اكثر سريالها حداقل يه معتاد هست!
باشه باشه بیخیال
* آقاي آگاه در امر چيز !با تشكر از اينكه وقتتون رو در اختيار ما قرار داديد

نوشته شده توسط یونس | موضوع: | لينک ثابت |
87/06/01 14:26
اطلاع رسانی..
 
در راستای افزایش اطلاع رسانی میزان نفوذ بالای وسائل ارتباط جمعی روی مردم لازم دیدیم که در مورد این وسائل یکم توضیح بدیم و اونا رو معرفی کنیم...

اتوبوس: یکی از مهمترین وسائل ارتباط جمعی که اینروزا کاربرد زیادی تو ایران داره...
 
بدنه اتوبوس... معمولاً آگهی‌های مربوط به پاکیزگی(لطفا مرا بشویید) یا تبلیغات نامزدها(عشق من ریحانه...) محدود میشه.

شیشه پشت اتوبوس: معمولاً یاد یاران(جواط تمساح... علی شپش...) یا نقش روزگار(یه قلب شکسته یا یه قلب تیرخورده) رو مخصوص این قسمت اتوبوس می‌دونن.

بدنه داخلی اتوبوس: محل گذر روزگار(یادگاری از قلی و سکینه بتاریخ فلان) یا اطلاعات مهم(این یادگاری از من است... هر کس بخواند خر است).

روکش صندلی اتوبوس: شهر ما خانه ما(چسبوندن آدامس مصرف شده) و حفظ پاکیزگی هوا(مالیدن خلط و اخ و تف و مف).

تیر چراغ برق: محل نمایش هنرهای دستی(کنده‌کاری قلب با کلید) و البته افزودن زیبایی شهری.

درخت: محل نمایش هنر نستعلیق نوین(کنده‌کاری اسم با چاقو) یا حکاکی سنتی(کندن اسم با ناخن).

کیوسک تلفن: محل نگارش ناگفته‌ها(بی‌پدر چرا گوشی روبرنمی‌داری)یا دردودل فراموش شده‌ها (مگه نمی‌گفتی هر جوری شده با من ازدواج می‌کنی؟).

دیوار بیرونی خونه: این مورد مخصوص آگهی های اطلاع دهنده است(جوب آب... مواظب باشید) یا آگهی‌های نهی‌کننده(آشغال نریزید) هشدار دهنده(هر کس در این مکان آشغال بریزد خر است).
توالت عمومی: که البته این مورد جزو مهمترین و پرکاربردترین وسائل ارتباط جمعیه. از جملات نغز و بی‌بدیع(وای از درد بی‌کسی) گرفته تا اشعار نغز شعرای گمنام و پیدانام(نگاش نکن چه زشته......) می‌شه دید. یا آغاز دوستی‌های لطیف(09122222222 علی...نه شب به بعد)
نوشته شده توسط یونس | موضوع: | لينک ثابت |
87/06/01 14:21
شما بودین چه کار میکردین؟
 
 یه روز یه خانومه که ماشینش قدیمی و خراب شده بوده تصمیم میگیره که به شوهرش یجوری غیر مستقیم بگه که یه ماشین نو میخواهد.
به شوهرش میگه عزیزم روز تولدم نزدیکه. لطفا برام یه چیزی بخر که صفر تا صد رو تو 4 ثانیه بره و رنگش هم آبی باشه.

 

 

 

شما بودین چه کار میکردین؟
پایین رو ببینین ویاد نگیرین.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

 

 

نوشته شده توسط یونس | موضوع: | لينک ثابت |
87/05/21 20:23

توجه: اسامی و شخصیت های به کار رفته در داستان زیر واقعی نیستند ولی هر گونه شباهت شخصیت ها و افراد داستان با شخصیت های واقعی کاملاً عمدی بوده و از نام کسانی که نویسنده در طول زندگی خود از آنان عقده ای در دل دارد انتخاب شده است!!!

 

 

سلام.من احمود هستم 44 ساله. هوس باز ، پولدار ،خسیس ، نامرد، بد اخلاق، پر رو و بی شرف و پست! خیلی هم پر نفوذ و قدرتمند  هستم. امروز تصمیم دارم وقایع اتفاقیه خودم رو در این دفتر خاطرات بازگو کنم. در ضمن به شما هیچ ربطی نداره که چرا اسمم احموده و یا معنی احمود چیه . هماهنگه؟!؟!.... چهار بار ازدواج کردم. زن اولم تصمیم گرفت به طور مسالمت آمیزی از بین زندگی با من و دق کردن دومی رو انتخاب کنه.زن دومم خیلی سر سخت بود.خودم مجبور شدم  بهش بقبولونم که باید بمیره! لامسب خیلی زورش زیاد بود.پدرم در اومد تا اون فنجون قهوه رو به زور به خوردش دادم. زن سومم خیلی آدم فهمیده ای بود.خودش قیول کرد برای اینکه به سرنوشت بقیه دچار نشه بدون مهریه و خون و خونریزی ازم جدا بشه.

 

 

خاطرات من:

 

 

31 فروردین: امروز سی و یکمه. باید برم کرایه های برج ونک رو بگیرم.اگه فکر میکنید اسم برجمو میگم کور خوندید! صبح که داشتم از خونه خارج می شدم یه لگد محکم زدم زیر جفت پای مهسا .بیچاره جیغ زد و پخش زمین شد. خیلی حال کردم. جیگرم خنک شد.روحم آروم شد.مهسا گربه سفید پشمالوی زن چهارممه.

 

 

4 اردیبهشت: امروز روز گندیه.باید برم قبرستون.سالگرد آرزو و ژاکلینه.دو تاشون تو یه روز و یه ساعت مردند.با این تفاوت که ژاکلین 3 سال و نیم بعد از آرزو مرد.این دو تا زن های اول و دوم من بودند. 40 میلیون تومن خرج مرگشون شد.نرخ رشوه برای صدورگواهی فوت طبیعی خیلی بالاست!!!مامان ژاکلین هنوزم میگه من دخترشو کشتم.اونم الان توی تیمارستان بستریه.ماهی 2 میلیون دارم میدم که همونجا نگهش دارند!

 

 

7 اردیبهشت: امروز آتنا رو با کمربند کبود و سیاه کردم .تقصیر خودش بود.از کله سحر هی بالا و پایین می پرید و خونه رو  روی سرش گذاشته بود.اونم واسه چی؟همش به خاطر بیست هزار تومن.خوب ندارم بابا جان! از کجا بیارم ؟ آتنا زن چهارممه.22 سالشه.

 

 

14 اردیبهشت: امروز کلاً روز بدی بود. پای اون گربه نکبتی شکسته و محبور شدم شصت هزار تومن بدم واسه دوا درمونش.بدتر از اون ساختمون هفت طبقه ام ریخت.داشتم میکوبیدمش که جاش یه برج بزنم.15 تا کارگر هم توش بودن.همشون توی آوار ساختمون له شدند.باید دیه هم بدم.لعنتی....می گن ساختمان سست بوده.یه نفرو می شناسم که میتونه یه کار هایی واسم بکنه.....می خوام باهاش تماس بگیرم.سر اون قضیه نماینده شدنش کلی بهم مدیونه.باید جبران کنه....

 

 

16 اردیبهشت: روزنامه ها دارند شلوغ بازی می کنند سر جریان این ساختمونه.باید بودجه شونو قطع کنم تا بفهمند با کی طرفند! راستی یه قول های مساعدی شنیدم که این قضیه هم مثل قضیه دریاچه ماست مالی شه.....باید یه کم سر کیسه رو شل کنم.....

 

 

20 اردیبهشت: امروز باید برم تلویزیون .قرار مصاحبه دارم .به عنوان کار آفرین نمونه. آتنا هنوز بام حرف نمیزنه.مهسا هم دیروز مرد. دامپزشکش میگه به علت سقط جنین و خونریزی داحلی در اثر وارد آمدن ضربه سخت مرده.

 

 

21 اردیبهشت: امروز با شقایق آشنا شدم.دوست آتنا بود.اومده بود خونمون. آتنا از وقتی که مهسا مرده افسرده شده. شقایق اومده دلداریش بده. عجب چشمایی داشت این شقایق! خودش فهمید یه خواب هایی واسش دیدم.....

 

 

25 اردیبهشت:امروز با شقایق قرار دارم.ساعت  8 شب تو یه رستورانی که صلاح نمی بینم بهتون بگم اسمش چیه.آتنا هنوز بام حرف نمی زنه.....

 

 

26 اردیبهشت: 25 سالشه.لیسانس ادبیات داره. شقایق رو می گم .دیشب دیدمش. قراره با هم ازدواج کنیم. فقط یه مشکل داریم که باید حلش کنم:آتنا...

 

 

28 اردیبهشت:امروز آتنا بام آشتی کرد. پرید تو بغلم و گفت من بهترین شوهر دنیا هستم. بعدش آرش رو برد حموم. آرش گربه جدیدشه. امروز خریدم واسش...

 

 

2 خرداد: رنگم زرده و خسته ام.دیشب نخوابیدم. آتنا مرد.... شوک زده هستم. اینو کارآگاه پلیس در جواب خبرنگارهایی که میخوان  بام مصاحبه کنند میگه. بازرس خوبیه...همینجوری پیش بره هفته بعد رییس پلیس میشه! دیشب تلویزیون مصاحبه چند روز پیشم رو پخش کرد و بالاش نوشت زنده! حالا حتی مدیر شبکه هم حاضره قسم بخوره که من دیشب تلویزیون بودم ......کسی به من مشکوک نیست.

 

 

10 خرداد: داریم میریم فرودگاه با شقایق. قراره بریم یونان. واسه تجدید روحیه هر دو تامون خوبه. قضیه آتنا خیلی روی ما اثر بدی گذاشه. مخصوصاً روی من. شقایق کمک میکنه تا روحیه ام رو پیدا کنم.خیلی دختر خوبیه.آدم زرنگیه.اولش سر مرگ آتنا بم شک کرد.اما وقتی سینه ریز الماسیو که واسش خریده بودم دید تصمیم گرفت دیگه بهم شک نکنه!

 

 

10 خرداد:توی هواپیماییم. داریم تکون های شدیدی می خوریم.باید برم ببینم چی شده.میرم تو اتاق مهمون دار ها.میگه مشکلی نیست  فقط یه چاله هواییه باید برم بشینم سر جام و از سفرم لذت ببرم.چشماش منو گرفت.......

 

 

10 خرداد:مردم....هواپیما سقوط کرد.

 

 

روز اول بعد از مرگ: سرم گیج میره. نمی دونم کجا هستم .توی یه ارابه بزرگ نشستم.همه مسافرای هواپیما هم هستند.شقایقو نمی بینم.بغل دستیمو نگاه می کنم.یه پیرمرد ریشوی 95 ساله ست.داره ذکر میگه پشت سر هم.هی میگه خدایا توبه.ببخشید.غلط کردم.بش میگم چی شده آقا کسی داره اذیتت میکنه؟ما رو کجا دارند می برن؟ جواب داد:ما مردیم داریم میریم به سمت دوزخ.....

 

 

همون روز: نمی دونم دوزخ چیه اما فکر کنم توی کتاب های درسیم یه چیزایی در موردش خوندم.خدا کنه دخترای اونجا خوشکل وخوش هیکل باشند....

 

 

 

دو روز بعد از مرگ: ما رو توی یه دشت بزرگ پیاده کردند.یهو یه صدایی از آسمون اومد که میگفت: مردگان محترم آخر خطه.پیاده بشید.ایستگاه دوزخ.اونایی که لباس سفید تنشونه سمت راست و اونایی که لباس سیاه تنشونه سمت چپ قرار بگیرند.  لباس من و اون پیرمرده سیاه بود....

 

 

دو  ساعت بعد: ما لباس سیاه ها رو بردند یه جای داغ که بهش میگفتن مدل شبیه سازی شده جهنم! تا وقتی که قیامت بشه همین جا می مونیم.همه رییس جمهور  ها و بازیگرای هالیوودی و رقاصه ها  اونجا بودند.

 

فرداش: عذاب هامونو مشخص کردند.عذاب من اینه که هر روز از صبح تا ظهر برم کنار دیوار بهشت و آرزو و ژاکلین و آتنا به سمتم پوست پرتقال پرت کنند واز ظهر تا عصر هم  باید از دست مهسا فرار کنم تا گازم نگیره و از عصر تا شب هم باید برم توی یه  ساختمون وایسم تا روی سرم خراب شه!

 

 

چند روز بعدش: قراره یه محموله آدم جدید برسه توی جهنم.شایعه شده مدونا و جنیفر لوپز هم توش هستند.شور عجیبی بر پا شده.به مناسبت ورودشون امروز رو توی جهنم تعطیل کردند.همه دارند به خودشون میرسن وخوش تیپ میکنند.

 

 

یک هفته بعد: منو دارن میبرن سیاهچال مخصوص.قراره تا آخر  همونجا بمونم.هفته پیش مخ جنیفر لوپز رو زدم.صاحاب جهنم کلی حرصش گرفت.دستور داد منو ببرند ته جهنم...مأموری که داره منو می بره یکی از ندیمه های شیطانه....عجب چشمای خوشگلی داره...فکر کنم فهمیده که واسش یه خیالاتی دارم......!!!

 

 

 

امیدوارم لذت کافی برده باشید.البته ما از این داستان نتیجه می گیریم که نیازی نیست همیشه طنز های هدف دار و پیغام دار نوشت بلکه میشه بعضی وقت ها چرت و پرت را به عنوان طنز تحویل مردم داد و ککمون هم نگزه !

نوشته شده توسط یونس | موضوع: | لينک ثابت |
87/05/03 10:55
vectorساحل
 
 
 
 
 
vector
 
 
 
 
 
رویایی
 
 
نوشته شده توسط یونس | موضوع: | لينک ثابت |
لينک باکس
Copyright © 2006 - Designer: Mojtaba Shabani Site bus: یونس